eitaa logo
○•°بیدِ مَجنون°•○
9 دنبال‌کننده
3 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
احتمالا با افسانه نارسیس آشنایید. نارسیس یک جوان زیبایی بوده که هر روز لب یک آبگیر می‌نشست و صورت خودش رو تماشا میکرد تا اینکه یک روز محو زیبایی خودش میشه و در آب آبگیر غرق میشه و اینگونه در آبگیر گلی رویید به نام نرگس.... اول کتاب کیمیاگر(*نوشته پائولو کوئیلو) نوشته تغییر یافته ای از پایان افسانه نارسیس(*این تغییر در پایان نوشته اسکار وایلده) اومده. وقتی نارسیس در آبگیر غرق میشه و میمیره فرشتگان پایین میان و میبینن آبگیری که همیشه زلال و شیرین بوده از اشک های ریخته شده تلخ شده. از آبگیر میپرسند چرا گریه میکنی؟ ابگیر میگه برای نارسیس گریه میکنم. فرشتگان همدردی میکنن و میگن ما همیشه در جنگل ها دنبال دیدن این آفریده زیباروی بودیم اما فقط تو میتونستی زیبایی اونو ببینی ابگیر میگه مگه نارسیس زیبا بود؟ فرشتگان میپرسند چه کسی بهتر از تو خبر داشت؟ اون هر روز روی ساحل تو خم میشد. آبگیر میگه برای نارسیس گریه میکنم ولی زیبایی اونو ندیدم برایش گریه میکنم چون هر بار که بر ساحل من خم میشد در آیینه چشمانش زیبایی خودم را میدیدم.
○•°بیدِ مَجنون°•○
یه کادوی اینجوری کاش ننه سرما برام بیاره سال بعد👌😂
○•°بیدِ مَجنون°•○
یه کادوی اینجوری کاش ننه سرما برام بیاره سال بعد👌😂
امیدوارم رابطه نزدیکی با ننه سرما داشته باشی، چون منم میخوام باید برای منم بگیری😔🤝😂
○•°بیدِ مَجنون°•○
باید کلیه هامو بفروشم تا بتونم همشو بخرم 😭
هدایت شده از ☆ رُز آبی ...☆
قبلا بر این باور بودم از بهترین لحظات دست یافتنی و در دسترس برای خوشحالی اون بیست دقیقه های بانگوعه. الان فهمیدم تو کل هفته اون ساعتایی که تو بهم درس میدی ساعت های طلایی زندگی منه✨✨✨ بحث موردعلاقه با آدم موردعلاقه😭✨
سرمای نوک فلزی قلم حس غریبِ آشنایی را به تمام وجودش القا کرد، رقص واژه ها در پس ذهنش آرام آرام محو می‌شد و او در تلاش بود تا به ذره ای از آن اقیانوس بی‌پایان چنگ بزند؛ تمام آنچه نگفته بود. وحشت چشیدن لذت چیدن کلمات نه فقط در دست های لرزانش بلکه در درخشش نقره‌ای چشمان فندقی‌اش پیدا بود که نهان کردن این امر در او به سان رنگ خاکستری که روی کاغذ پخش می‌شد کمرنگ بود. سرشکستگی هایش را پشت تک تک جملات مخفی کرده بود و پایان هر جمله نقطه‌ای به مانند سد، بنا کرده بود تا سازه اش در کودتای ذهن آشفته و عیب‌جویش فرونپاشد؛ خط های نامنظمی که روی کلمات به هم پیوسته کشیده بود، اتحاد بند های اول نوشته اش را از هم گسیخته بودند. دستِ آماده و ذهنِ شلوغ، می‌پنداشت: از کجا آغاز کنم سرآغاز نگفته های مدفونم را؟ از کدام سو خاک‌روبه های زمان را گرد بگیرم و رنگ نوشتار روی افکار و احساسم بپاشم؟ چگونه خطابش کنم تا نرنجد؟ از کدام تاریخِ دلتنگی‌ام بنویسم؟ از وصف چه چیز دست بکشم تا بداند چه میخواهم؟ به راستی! چه میخواهم؟ بانگی در تمنای توجه میان افکارش نهیب زد: شکفتن نگفته هایت را میخواهی. نوشتن تمام آنچه به زبان نراندی و در ویرانه های تاریخِ دلتنگی های دلِ شکسته ات مدفون کردی، برایش از چیزی بنویس که هر بار نگاهش کردی آرزو کردی ای کاش حواست پرتِ امواج ملیح روح هوشیارش نمی‌شد و زبان باز می‌کردی، برایش از آنچه میخواهی بنویس نه آنچه میتوانی بخواهی، بنویس از سکوتی که تو را رنجانده، بگو از وحشتی که دلیل توست برای اینکه هر بار رو بگیری از سنگ سرد بی‌رحمی که در آغوش کشیده، از طعم تلخی بگو که هر بار این حروف را کنار هم چیدی، در وجودت رخنه کرد و شد باعث تمام رد پارگی ها روی دفترت. بنویس و این بار بند اسارت در طنین صدا های خاموش را پاره کن.