اتاقی برای گریه؛
انقدر مرض دارم که ممکن همین الان ترقهرو بندازم تو شلوار یکی .
ولی اگه ترقه داشتم مینداختم حتما
اما دلم میخواست زندگی بیش از یك اتاق تاریک و سرد ، قهوه ِ تلخ و چشمانی اشکبار باشد . . .
راستش رو بخوای، برای تمام احتمالات
زندگی خستهام اینروزا.
فقط نیاز دارم مغزم آروم بگیره و بتونم این
حجم از فکر رو طبقهبندی کنم
دلم میخواد از "شدن" یه روزایی دست
بکشم و به "بودن" فکر کنم فقط
ما هر کسی را طوری میکشیم؛ بعضی از آنها را با گلوله، بعضی از آنها را با حرف و بعضیها را با کارهایی که کردهایم و بعضیها را با کارهایی که تا به امروز برای آنها نکردهایم.