اتاقی برای گریه؛
انقدر مرض دارم که ممکن همین الان ترقهرو بندازم تو شلوار یکی .
ولی اگه ترقه داشتم مینداختم حتما
اما دلم میخواست زندگی بیش از یك اتاق تاریک و سرد ، قهوه ِ تلخ و چشمانی اشکبار باشد . . .
راستش رو بخوای، برای تمام احتمالات
زندگی خستهام اینروزا.
فقط نیاز دارم مغزم آروم بگیره و بتونم این
حجم از فکر رو طبقهبندی کنم
دلم میخواد از "شدن" یه روزایی دست
بکشم و به "بودن" فکر کنم فقط
ما هر کسی را طوری میکشیم؛ بعضی از آنها را با گلوله، بعضی از آنها را با حرف و بعضیها را با کارهایی که کردهایم و بعضیها را با کارهایی که تا به امروز برای آنها نکردهایم.
وقتی بزرگ شدی، میفهمی که سقفِ آرزوهات
چقدر کوتاهه. دیگه خبری از پرواز نیست.
فقط باید سرت رو خم کنی و با همین سقفِ کوتاه
بسازی. این تلخترین واقعیتِ این روزهایِ بزرگسالیه.
و ما، با یه نفسِ عمیق، فقط سعی میکنیم خم نشیم.
چیزی به نام خستگی روحی وجود داره،
اینطوریه که از لحاظ جسمی خوبی ولی به
خاطر افکار مزخرفت نمیتونی حتی
کوچکترین حرکتی انجام بدی.