کاش به جای اینهمه حرف نگفته، فقط کمی باران بودم که ببارم روی شانه هایت و تمام شوم، بی آنکه مجبور باشی جوابم را بدهی.
چراغهای خیابان یکی یکی خاموش میشوند و من توی تاریکی قدم برمیدارم، انگار شهر هم میخواهد تنهایم بگذارد.
چای سرد شد، سیگار تمام شد، شب رفت، اما من ماندم و این خیالِ سرکش که رهایم نمیکند.