همهٔ خاطراتم با تو
رنگ خاکستر دارند.
نه سیاهِ مطلق،
نه روشنِ فراموشی.
یک جایی میانِ سپیدهدم و غروب،
میانِ تلخی و شیرینی،
میانِ ماندن و رفتن.
خواب دیدم همه چیز تمام شد و تو کنارم بودی. گفتی: «تا وقتی من هستم، هیچکس نمیتواند به تو آسیب بزند.»
بیدار شدم و تو نبودی؛ و جهان دوباره سنگین شد.
بعضی وقتا میرم قبرستون بین قبرها راه میرم و با خودم میگم هیچکدوم از اینا نمیدونستن که قراره تو فلان روز یا شب بمیرن
خیلی عجیبه شاید کلی دغدغه داشتن واسه آینده شاید کلی برنامه ریختن ولی هیچکدومو نتونستن انجام بدن
مرگ خیلی یهویی به سراغ آدم میاد..
میخوام یه حقیقتی رو بهتون بگم شاید باورتون نشه ولی من همیشه خیلی از اتفاقا رو توهم میزنم و میشینم بابتش گریه میکنم و عجیب تر از اون اینه که دقیقا همون اتفاق تو واقعیت میوفته..!