آنچه در من ماند
من حاضرم با دستای خونی برات پیانو بزنم حاضرم اگه بهم بگن مردی هم باور نکنم و ده سال یه کشور غریبه رو برای پیدا کردنت بگردم حاضرم از خودم بگذرم و تا ابد نقش مکمل رو بازی کنم که تو بتونی موفق بشی، حاضرم یک دستم از کار بیفته فقط برای اینکه یه بار دیگه باهم پشت پیانو بشینیم، ولی تو اونقدر نرد نیستی که بفهمی من چی میگم.
آنچه در من ماند
عشق آن شعله است کو چون برفروخت هر چه جز معشوق باقی، جمله سوخت.
تمام هستیاش به امیدی عظیم بسته بود، اما خودش در برابر ادامهی راه، کمجانتر از یک سایه بود.
آره تاریخ عزیزم.
معلومه که من چهارساعت خوندن تورو به نیم ساعت خوندن فیزیک و ریاضی و شیمی ترجیح میدم.