هدایت شده از ✩₊̣̇Moonlight~
#من_ترسیده_ام
پارت 2
✨
ایزابلا در میان انبوهی از خرابه هایی از جای به جای قصر، آتش و دود قدم میزد. به اطرافش نگاه کرد و با دیدن مارکوئیز لئونارد، دوست صمیمی پدرش، گرند دوک، آلبرت کلاوین، به سمت او قدم برداشت.
دستش را به سمت او دراز کرد و سعی کرد روی شانه اش بگذارد، اما همینکه این اتفاق افتاد، مارکوئیز لئونارد شروع به محو کردن کرد. به اطرافش نگاه کرد، دیگر در میان اتش و خرابه ها نبود، اینبار در میان انبوهی از سربازان و شوالیه ها ایستاده بود و زنی با صورت محو زخمی روی زمین دراز کشیده بود. بیشتر به اطرافش نگاه کرد، مردی را با همان صورت محو دید که به تنهایی داشت با سرباز ها میجنگید. قلبش درد میکرد، چرا؟ دلیلش را نمیدانست. اینبار به سمت مرد قدم برداشت، از میان انبوه سرباز ها رد میشد و تلاش میکرد به مرد برسد. مرد دیوانه زخمی بود، درد میکشید و واضح بود که خشمگين است. از چیزی ترسیده بود، شاید... تنهایی؟
دستش را به سوی مرد بلند کرد، اشک از چشمانش جاری بود و قلبش را چنگ زده بود. مرد خشمگين به سمت او برگشت ، ایزابلا نمیدانست که مرد به او نگاه میکند و یا جای دیگری، اما احساسش به او میگفت که مرد به او خیره شده. مرد چیزی را زمزمه کرد، که باعث شد رنگ از صورت ملکه برود.
از خواب پرید، عرق کرده بود و قلبش درد میکرد. دستش را روی قلبش گذاشت و اشک ها از چشمانش سرازیر شدند، خودش هم دلیل ناراحتی اش را نمیدانست. زجه میزد، احساس میکرد تنفس برایش سخت شده. ترسیده بود، احساس می کرد چیزی را فراموش کرده، میخواست به یاد بیاورد، چه چیزی بود که قلبش را انقدر به تپش در آورده بود؟ چرا قلبش درد میکرد؟ چرا دلیلش را نمیدانست؟
خدمتکاری که پشت در اتاق ملکه ایستاده بود، با شنیدن زجه های ملکه ترسید و بدون اجازه وارد اتاق شد. با دیدن وضعیت ملکه اش، به سمت خیز برداشت و با نگرانی پرسید.
"ملکه؟؟؟ ملکهه؟؟ چیشده؟؟؟"
ادامه داد و با صدای بلند تر گفت "الیزابت! زود باش! دکتر رو خبر کن!"
الیزابت ،خدمتکار جوانی که پشت در اتاق ملکه خوابش برده بود، از جا پرید، سریع به سمت اتاق دکتر رفت و با عجله و صدایی رسا و بلند، و همچنان خواب آلودش سعی کرد دکتر را بیدار کند. در زدو گفت "دکتر... دکتر لطفاً بیدار بشین! ملکه حالشون خوب نیست!"
دکتر هلن، پزشک مخصوص قصر، و بهترین پزشک در تمام قاره، در خوابی عمیق فرو رفته بود، چیزی نمیشنید و خواب هفت پادشاه میدید. خدمتکار بدون توجه لگدی به در زد و آن را باز کرد. با دیدن دکتر که در آرامش روی تخت خوابیده و لبخندی چندش روی لب داشت، اخمهایش در هم فرو رفت و فریاد زد.
"دکتر هلن! بیدار شو! "
هلن هنوز هم بیدار نمیشد، انگار همه چیز باهم دست به یکی کرده بودند تا هلن از خواب ناز بیدار نشود.
الیزابت اینبار با لگدی به پهلوی دکتر فریاد زد"هلن!!!"
هلن به سرعت از جا پرید و با دیدن الیزابت، اب دهنش را قورت داد. "اوه، سلام الی، حالت چطوره؟"
الیزابت دست هلن را گرفت و درحالی که هنوز هم لباس خواب میپوشید، از اتاق خارج کرد و به سمت اتاق ملکه دوید.
هلن که هنوز گیج و منگ بوو و احساس میکرد خواب میبیند، گاهی غر میزد و به ملکه بد و بیراه میگفت که چرا او را این موقع شب بیدار کرده، احساس میکرد هر لحظه باید از خواب بیدار شود و ببیند که همه اینها خواب و است و در تخت گرم و نرمش خوابیده.
ملکه ایزابلا درحالی که هنوز نفس نفس میزد و درد قلبش نمیخوابید، سعی داشت با خدمتکار مخصوصش، زن میانسالی که اینا نام داشت، ارتباط برقرار کند.
"الی_نا! ن... نیازی... به.."
قبل از اینکه که بتواند ادامه دهد، کسی در را زد و اجازه ورود خواست.
"اعلیاحضرت... الیزابت هستم، دکتر هلن هم اینجاست، اجازه ورود میدین؟"
خدمتکار میانسال خواست چیزی بگوید که ملکه سرش را به معنای نه تکان داد، نمیدانست از دستور وپیروی کند یا قلبش. قلب الینا لبریز بود ترس و نگرانی برای ملکه اش، ایزابلا دختری بوو که از زمان بچگی اش از تو مراقبت مبکرد، قبلاً دایه اش بود و حالا هم خدمتکار اصلی اش، چطور میتوانست نسبت به این حال ایزابلا بی توجه باشد؟ او مثل دختر خودش بود.
زن میانسال آهی از سر ناچاری کشید و گفت "بیاید داخل"
الیزابت بی درنگ در را باز کرد و هلن را کشان کشان وارد اتاق کرد.
___________
عینکش را در اورد و چشمانش را مالید. احساس خواب آلودگی میکرد، اما باید سر در میآورد که چه کسی جرعت کرده بود مادر ملکه اش را که محبوب ترین اشراف زاده در میان مردم بود را به قتل برساند. زنی زیبارو و مهربان، کسی که فرقی میان اشراف زاده و مردم عادی نمیدید و همیشه در تمامی خیریه ها حضور داشت. قطعا به عنوان یک فرشته از او یاد میشد.
هدایت شده از Unlimited SM8
برای Asuka
پ ن : این یه خنجر کوچیکه که با افکت گلیچی طور به شمشیر گوندا تبدیل میشه 😂😑👍
پ ن 2 : افکت گلیچی مناطق محرومه چون بلد نبودم من در آوردیه
#weapon #sm8_taghdimi
| @mostafa_SM0