دخترک به دیوار نمدار و کهنهی مدرسه تکیه داده بود. انگشتانش با لبهی آستینش بازی میکرد.
کلماتش جلوی چشمانش بالا و پایین میپریدند و استرسش را مسخره میکردند.
دوباره به پسرک نگاه کرد که مثل همیشه با سرش که به یک سمت خم شده بود و با نگاه پر از سوالش به دخترک نگاه میکرد.
بعد از چند دقیقه گوش سپردن به صدای خش خش برگ ها در آواز نرم باد، بالاخره پسرک به حرف آمد:
"هی، نمیخوای بگی چیشده؟"
دخترک از جا پرید، کلمه های رقصان از جلوی نگاهش محو شدند و ذهنش خالی شد، حالا فقط نگاه پرسشگر پسرک را میدید.
"من..."
دخترک کمی وزنش را روی این پا و آن پا جا به جا کرد و نفس عمیقی کشید.
بالاخره به حرف آمد:
"من دربارهی اون کتاب میدونم."
ابروهای پسر به موهایش چسبید و دست هایش را از جیب شلوارش بیرون آورد.
یک قدم به جلو برداشت.
"کتاب؟ کدوم کتاب؟"
دختر تکیه اش را از دیوار برداشت و دست به سینه ایستاد،
"همونی که دیروز از دفتر پروفسور سامویز برداشتی..."
چیزی در نگاه پسرک لرزید ولی سعی کرد وجهه اش را حفظ کند.
نقاب بیخیالی را به صورتش زد و با پوزخندی گفت:
"حتما خیالاتی شدی، من از اتاق اون پیر خرفت چیزی برنداشتم."
(دیگه حوصله ندارم ادامه بدم)