📪 پیام جدید
https://eitaa.com/cutton/3779
مرسی ولی زیادی دیر گفتی ریاضیم رو ۹ شدم💔
#دایگو
I'm bored af
📪 پیام جدید https://eitaa.com/cutton/3779 مرسی ولی زیادی دیر گفتی ریاضیم رو ۹ شدم💔 #دایگو
هنوز دیر نشده نوبت دوم جبران کن
هدایت شده از Nickness: [🍿]
موقع تایپ کردن خیلی ادعات میشه؟
این پیامو فور کن و بزن روی لینک زیر تا سرعت تایپ کردنت رو اندازه بگیره👇
Typing Test English - 10FastFingers.com https://share.google/40rg3Wc5caI9IfkpM
(فقط اینکه متنش انگلیسیه)
⭕️رکورداتونو تو ناشناس یا پیوی برام بفرستید.
Nickness
I'm bored af
دخترک به دیوار نمدار و کهنهی مدرسه تکیه داده بود. انگشتانش با لبهی آستینش بازی میکرد. کلماتش جلوی
صدای ترق ترق توی لولهها هرلحظه بلند تر میشد.
آب دهانش را به سختی قورت داد، گلویش کاملا خشک شده بود.
نگاهش به سقف ترک خورده دوخته شده بود و نفس هایش یکی درمیان بیرون میآمد.
حس کرد که دستان دخترک دور بازویش محکم تر میشود، ولی سرش را پایین نیاورد، فقط بازویش را دور شانه های ظریفش حلقه کرد.
حرارت هر لحظه راهش را از ترک های سقف به داخل اتاق باز میکرد.
نفس کشیدن مثل جایزه ای گرانبها و نایاب شده بود.
ترک های سقف مثل ریشه های درختی کهنسال و نفرین شده رشد وحشیانهشان را ادامه میدادند و دیوار های اتاق را میبلعیدند.
صدای گوشخراش لوله ها هرلحظه بلندتر میشد.
صدای سوت ممتدی که در سرش پیچید با آخرین برق نگاه دخترک تلاقی کرد...
*تق تق تق*
آقای فلاورسکی؟ لطفا در رو باز کنید!
آقای فلاورسکی حالتون خوبه؟
جان فیودور فلاورسکی!!!
ناگهان تمام هوای توی ریههایش خالی شد و چشمانش را باز کرد.
پنکه سقفی زنگ زده به آرامی میچرخید و باد آنچنانیای تولید نمیکرد.
هرج مرج رویایش مثل تصاویر گنگ و درهم آمیخته ای به آسانی از پردهی نگاهش پاک میشد.
*تق تق تق*
در جایش لرزید و به سرعت نشست؛ دستی به صورتش کشید و زبری ریش و سبیل یک هفتهایش را حس کرد. نگاهش به پنجره افتاد.
چهرهی آشنا و نگران جوانک پستچی که با آن یونیفرم آبیاش پشت پنجره ایستاده بود و به او نگاه میکرد؛ هوش و حواسش را سر جایش آورد.
نفس عمیقی کشید و از رو تخت خواب جیرجیرکی اش بلند شد.
صدای تپ تپ پاهایش روی کفپوش چوبی حس خوشایندی میداد.
"چیشده استیو؟ حتما باید بیدارم میکردی؟"
جوانک پشت چشمی نازک کرد و برگه و خودکاری را به سمت جان گرفت.
"اینو امضا کن؛ یه بسته داری."
جان با بی حوصلگی برگه را امضا کرد و منتظر ماند تا استیو وظیفهاش را انجام بدهد و برود رد کارش.
چند دقیقه بعد، جان روی زمین نشسته بود و به جعبهی کوچک و ساده نگاه میکرد.
فقط نام کامل و آدرس خودش روی جعبه ذکر شده بود؛ و دیگر هیچ...
افکار درهم پیچیدهاش هنوز تحت تاثیر خوابش بودند.
هیچ فرمانی برای باز کردن جعبه از سوی مغزش صادر نمیشد.
فقط نگاهخیره اش به جعبه بود و آنچه که باید باشد، یا میتوانست باشد...
میتوانست خودش را ببیند که مثل یک سرباز سربی درون جعبهای پر از زغال گداخته میافتد.
یا سوار بر قایق کاغذی ای که درون جعبهای پر از آب غرق میشود.
یا طوفان شنی که از یک جعبه نشات میگیرد و چشمانش را کور میکند.
جان مثل ماهی مردهای که روی آب شناور شده باشد در احتمالات جعبه میلغزید.
تا اینکه در حالت خلسه انگشتانش به حرکت در آمدند.
نوک انگشتانش را به مقوای جعبه کشید، ناگهان احساس کرد که جعبه را خیلی دوست دارد.
لبخند کجکی به لبانش نشست.
"اگه بخورمش چی؟"
به آرامی در جعبه را باز کرد و روبروی صورتش گرفت تا محتویاتش را بررسی کند.
به آرامی زمزمه کرد:
"جعبهی لعنتی، مگه تو چیکار کردی که انقدر دوستت دارم؟"
هرچه بیشتر نگاه میکرد انگار دیگر دلش نمیخواست که سرش را از توی جعبه بیرون بیاورد.
شش ماه بعد
"خانم سریستر، یه بسته دارید."
"اوه، جدی؟ از طرف کیه؟"
"هیچ نشانی ای از طرف فرستنده نوشته نشده. فقط آدرس شما روی جعبه ذکر شده."
زن تعجب میکند و بسته را کنار سرش تکان میدهد، ولی صدایی از آن در نمیآید.
"هممم، عجیبه. ممنونم مایکل، به همسرت سلام برسون."
دقایقی بعد، زن روی مبل راحتی خانه اش نشسته و به جعبه روی پاهایش نگاه میکند.
بدون معطلی چسب ها را یکی یکی جدا میکند و...
با یک جعبهی خالی دیدار میکند.
"این دیگه چه شوخی مسخرهایه؟"
از روی مبل بلند میشود و جعبه را گوشهای میاندازد.
"باستر؟ باستر؟ یالا بیا اینجا پسر خوب"
سگ خوشحال و هیجان زدهای مثل فشفشه از پلهها پایین میدود و تقریبا خودش را نیمهی راه به سمت زن پرتاب میکند.
اما قبل از اینکه زن بتواند سگ را در هوا بگیرد توی جعبه فرود میآید.
هاهاهاه، اون جعبه مال خودته میتونی باهاش بازی کنی.
بعد هم صدای دمپایی هایش شنیده شد که در آشپزخانه مشغول میشود.
سگ کوچک و هیجان زده درون جعبه به دنبال دمش میدوید و صدای زوزه های ذوق زده اش خانه را پر کرده بود.
یک هفته بعد
"آره نمیدونم چرا ولی مث اینکه باستر واقعا اون جعبه رو دوست داره، خیلی وقته که دیگه نمیره توی حیاط بازی کنه. بنظرت لازمه کاری بکنم؟"
(خسته شدم، هرچی ادامه میدم اصن پایانی به ذهنم نمیرسه، یعنی یه چیزایی توی ذهنم دارم ولی نمیدونم چطوری بهش برسم...)