با هول و ولا نگاهش بین ساعت و برگه های سفید روبرویش حرکت میکرد.
بنویسم؟ ننویسم؟ بیخیالش بشم؟
بشینم سر جام؟ وقت ندارم. ولی خدا چیکار کنم.
لعنت بهش.
از سرجایش بلند شد ولی آستینش به لبهی میز گیر کرد و زارت پاره شد.
"خدا لعنتت کنه!"
آستینش را تا کرد و به سمت آشپزخانه راه افتاد.
صدای تیک تاک ساعت مثل ناقوسی بی رحم بدبختی هایش را به صورتش میکوبید.
"فقط پنج دقیقه! پنج دقیقه دیگه دووم بیار لعنتی!!!"
چرا همیشه همین بلا رو سر خودم میارم؟ اصن چطور ممکنه؟
یعنی زمان واقعا مثل دونههای شن تو دست باده؟
ولی الان که همه چیز ثابته؛ پس من کجا دارم میرم؟
اصلا من کی هستم؟
مقصدم کجاس؟
چرا همیشهی خدا تحت فشارم؟ مگه ساندویچم؟
۳ دقیقه مونده...
باورم نمیشه، یعنی آخر خطه؟
چطور باور کنم که داره تموم میشه؟
نگاه کن گربهی احمق دوباره مبل رو پاره کرده.
یادم باشه به رییسم زنگ بزنم.
چرا همیشهی خدا هزار تا کار دارم ولی همیشه بیکارم؟
۲ دقیقه مونده...
اون لیست کارای ناتمومم رو کجا گذاشتم؟
۱ دقیقه مونده...
نه نه نه
صبر کن!!!!!
بگو منو یاد کی میندازی
که انقدر چشماتو دوس دارم
من عاشق موی بلند بودم
اما موی کوتاتو دوس دارم
I'm bored af
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1uw0imf&btn=Nick
لطفا اعلام حیات کنید