دوست دارم از امید بگم
از اون روزنهی نوری که وقتی توی تاریک ترین حال زندگیتی بازم میتابه.
هرچقدرم که ضعیف و کم نور باشه، هست.
وجودش گرما داره، انرژی داره.
باعث میشه حرکت کنی، باعث میشه زنده بمونی.
نیچه میگه امید یه دروغه که آدما به خودشون میگن، امید اصلا وجود نداره.
دلم میخواد یقشو بگیرم جوابشو بدم ولی حال ندارم.
اگه عینک دودی زده باشه خب معلومه که اون نور رو نمیبینه، شایدم کوره؟
میدونی امید چیه؟
امید اون صدای ضعیف ته ذهنته که میگه
"شاید هنوزم یه راهی باشه."
اگه امید نبود توی باتلاق بوگندوی بدبختی غرق میشدیم.
بنظرت کسی که یه متر زیر باتلاقه و کلی جلبک تو دماغشه بوی خوب کباب رو که یکی داره کنار سنگا درست میکنه میفهمه؟
خب کسی که تا اینحد توی این بدبختی فرو رفته معلومه که اون نور باریکی که میتابه رو نمیبینه
چطوری ببینه؟
میدونی چقدر خزه و برگ و جلبک سطح باتلاق هارو میپوشونه؟
اون زیر خیلی تاریک و سرده.
میدونی نجات دادن اون یارو که زیر باتلاقه هم همچین کار آسونی نیست.
اون گیاههایی که سطح مرداب هارو میپوشونن مدتهاست که اونجان و حسابی درهمتنیده شدن.
پاره کردنشون کاری نیس که با دست خالی انجامش بدی.
و اگر هم بخوای ریشه های قویشونو پاره کنی مرداب حسابی از دستت عصبانی میشه، ممکنه حتی تو رو هم بخوره!!!
ولی چه راهی؟
اینجاس که باید مختو کار بندازی.
راه های مختلفی به ذهنت میرسه
ولی کدومش جواب میده؟
(راستش خودم اینجای کار که میرسه گیر میکنم. وقتی که باید همهی حالت های ممکن رو بنویسم و یکیشو انتخاب کنم.)