قطعه ای از بهشت نه، خودِ خودِ بهشت:
اگه الان مشهد بودم داشتم پر عجله از تفتیش میومدم بیرون و به سمت نماز جماعت تند تند راه می رفتم :))
وای با دوستم داشتیم عکس میگیرفتیم یه پسری تقریبا همسن خودم از سه چهار متری هی داشت نگامون میکرد،میخواستیم بریم با بغض عجیبی به پلاستیک تو دستش اشاره کرد و گفت بفرمائید کتاب بگیرید مادرم مریضه برای پول داروش کمک میخوام؛نمی دونم چرا رد شدیم؛
غم عجیبی تو صدا و چشماش بود وای:)))
عذاب وجدان داره جیگرمو میسوزونه.
دِ وو ؛
وای با دوستم داشتیم عکس میگیرفتیم یه پسری تقریبا همسن خودم از سه چهار متری هی داشت نگامون میکرد،میخو
خواهشمندم خیلی خیلی خواهشمندم برای مادرش دعا کنید حتی شده چند صلوات خب؟:))
شب اول به صحن انقلاب که رسیدم از سلامم تا زمانی که یه جا بشینم و مستقر شم تو شوک بودم
انگار اینجوری باشه که بعد از چند سال معشوقتو ببینی،یاد خاطره هات بیفتی و از دلتنگیت تو اون چند سال بگی