هدایت شده از - 𝖰𝗎𝖾𝗋𝖾𝗇𝖼𝗂𝖺
توی جمع دوستات نشستی و باهم بازی میکنین، جرعت حقیقت.
بطری آب میچرخه و رو به تو میوفته، حقیقت و انتخاب میکنی. به چشمات نگاه میکنه و با خودت میگی: چه چشمای زیبایی داره.
ازت درمورد اون شب میپرسه. تمام خاطرات میاد جلو چشمت، چشمات سیاهی میره. برای اینکه آرامش تو حفظ کنی چای بر میداری. سوالشو دوباره تکرار میکنه خاطرات از جلوی چشمات رد میشه.
شروع میکنی به جیغ کشیدن همه با تعجب نگات میکنن. چاقوی داییت رو از تو جیبت در میاری و فرو میکنی تو پهلوش، همه جیغ میکشن. خون میپاشه و اتاق رو کثیف میکنه.
به چاقو و به چشمای ترسیده ی بقیه نگاه میکنی نباید این اتفاق می افتاد. نفست تنگ میشه و چشمات سیاهی میره و کنار اون رو زمین دراز میکشی.
لحظه ی آخر با خودت میگی: حداقل باهم میمیریم، و لبخند میزنی.
تقدیم به دوو
هدایت شده از - کو ؛ من -
حقیقتاخسته ام ازاین همه خستگی چنلا وغم و درد ؛
و آدمایی که پشته این اکانتان و نمیدونن چجوری باید توضیح بدن که حالشون خوب نیست . .
اعصابم خورد بود .
نمیدانستم چرا هر که را که اشتیاقی به دیدنَش نداشتم ، هر روز جلوی چشمم بود اما نوبتِ تو که میشد ، باید هفت خان رستم را می گذراندم .
آن شب هم مثل این چند سال ، منتظرت بودم اما نیامدی .
هر چه سعی کردم از انتظار برای تو فرار کنم و منتظرت ننشینَم اما مگر میشد ؟ مگر قلب بی صاحاب آرام می گرفت ؟
با اینکه از اول هم میدانستم هیچ وقت نتیجه آن جوری که میخواهم پیش نمی رود ، باز هم ناامید به خانه برگشتم .
میانِ آدم ها چَشمانم دنبال تو بود .
چه بخواهم چه نخواهم چشمانم بهانه ی تو را می گیرند و من ، همیشه تسلیمشان بودم .
پدرت را دیدم ، برادرت را دیدم ، مادرت را دیدم ، خواهرت را هم دیدم اما انگار که زمین دهن باز کرده و تو غیب شدی .
نمیدانستم مجریِ برنامه چه میگوید ، برایم مهم نبود اگر کسی مرا ببیند با خودش بگوید این دنبال که می گردد ؛ فقط یک چیز مهم بود ، آن هم اینکه بین این همه جمعیت ، تو را ببینم و مانند «ماه»ی که از پشت ابر ها کم کم معلوم می شود ، تو را بنگرم . . .
حیران ، آشفته و سرگردان دنبال تو می گشتم اما نبودی که نبودی .
باز هم مثل همیشه اسیرِ حرف های قلبم شده بودم . نشد یک بار با میل او عمل کنم و همه چیز خوب پیش برود .
حست کردم ، انگار که نگاهم به تو افتاده باشد ؛ حیران تر ، آشفته تر ، دلتنگ تر چشمانم را متمرکز تر کرده بودم . داشتم پیدایت می کردم ولی . .
با صدای باز شدنِ در اتاق از خواب بلند شدم و ناامید از اینکه در خواب هم نشد تو را ببینم ، آهی از تهِ دلم کشیدم .
حتیٰ خواب هایم هم سعی کردند به من بفهمانند که فراموش کردنِ تو جزءِ محالات است .
-کاش هیچ وقت نمی دیدمَت-
و من فرار میکنم
از فکر کردن به تو ؛
مثل رد کردن آهنگی که
خیلی دوستش دارم ...
خیلی .