هدایت شده از - کو ؛ من -
حقیقتاخسته ام ازاین همه خستگی چنلا وغم و درد ؛
و آدمایی که پشته این اکانتان و نمیدونن چجوری باید توضیح بدن که حالشون خوب نیست . .
اعصابم خورد بود .
نمیدانستم چرا هر که را که اشتیاقی به دیدنَش نداشتم ، هر روز جلوی چشمم بود اما نوبتِ تو که میشد ، باید هفت خان رستم را می گذراندم .
آن شب هم مثل این چند سال ، منتظرت بودم اما نیامدی .
هر چه سعی کردم از انتظار برای تو فرار کنم و منتظرت ننشینَم اما مگر میشد ؟ مگر قلب بی صاحاب آرام می گرفت ؟
با اینکه از اول هم میدانستم هیچ وقت نتیجه آن جوری که میخواهم پیش نمی رود ، باز هم ناامید به خانه برگشتم .
میانِ آدم ها چَشمانم دنبال تو بود .
چه بخواهم چه نخواهم چشمانم بهانه ی تو را می گیرند و من ، همیشه تسلیمشان بودم .
پدرت را دیدم ، برادرت را دیدم ، مادرت را دیدم ، خواهرت را هم دیدم اما انگار که زمین دهن باز کرده و تو غیب شدی .
نمیدانستم مجریِ برنامه چه میگوید ، برایم مهم نبود اگر کسی مرا ببیند با خودش بگوید این دنبال که می گردد ؛ فقط یک چیز مهم بود ، آن هم اینکه بین این همه جمعیت ، تو را ببینم و مانند «ماه»ی که از پشت ابر ها کم کم معلوم می شود ، تو را بنگرم . . .
حیران ، آشفته و سرگردان دنبال تو می گشتم اما نبودی که نبودی .
باز هم مثل همیشه اسیرِ حرف های قلبم شده بودم . نشد یک بار با میل او عمل کنم و همه چیز خوب پیش برود .
حست کردم ، انگار که نگاهم به تو افتاده باشد ؛ حیران تر ، آشفته تر ، دلتنگ تر چشمانم را متمرکز تر کرده بودم . داشتم پیدایت می کردم ولی . .
با صدای باز شدنِ در اتاق از خواب بلند شدم و ناامید از اینکه در خواب هم نشد تو را ببینم ، آهی از تهِ دلم کشیدم .
حتیٰ خواب هایم هم سعی کردند به من بفهمانند که فراموش کردنِ تو جزءِ محالات است .
-کاش هیچ وقت نمی دیدمَت-
و من فرار میکنم
از فکر کردن به تو ؛
مثل رد کردن آهنگی که
خیلی دوستش دارم ...
خیلی .
شاید تو تولدت فقط خوشی و سوپرایزشو ببینی ولی برای دستندرکاران دردسر و دعوایی بیش نیست :)))))