هدایت شده از - نژند!'
جدیدا دیگه خیلی دارم قلب و احساساتمو نادیده میگیرم، مثلا وقتی یکیو میبینم ناراحته از کنارش راحت رد میشم یا وقتی یکی از حال بد یکی دیگه حرف میزنه و میگه داره روزای بدی و میگذرونه و از من کمک میخواد که چطوری اونو نجات بده مودم اینطوریه که خب به من چه مگه من روانشناسم، کمکش کنم؟ مگه کسی متوجه شد اصلا من چطوری روزای سختم گذروندم و چجوری دارم میگذرونم؟ مگه وقتی داشتم جون میکندم تا دل بکنم کسی گف خَرت به چند؟
دیگه اصلا برام مهم نیست، میدونم آدم بَدیم، میدونم دوست بدیم، میدونم دانش آموز بدیم، میدونم رفیق بدیم، میدونم دختر بدیم، میدونم ناکافیم و هیچوقت هیچ جا کافی نبودم، ولی من نمیتونم دیگه؛ نه کاری واسه خودم میتونم انجام بدم نه دیگران و فقط ی گوشه نشستم دست به سینه به دنیا و زندگیم نگا میکنم و منتظرم تموم شه.
تو ام ازمدور شو بهم نزدیک نشو پیشمنمون آسیب میبینی برو تنهام بزار، بزار تو بدبختیام غرق شم لازم نیس فداکاری کنی واسه خودت برو.