دِ وو ؛
یه روز که مغزم پر فکر بود اومدم رو برگه ی آخر دفتر ریاضیم هر چی رد میشد رو نوشتم ؛ امروز دو تا از بچ
وای هنوز یادمه :)))
سرخ شده بودم .
دِ وو ؛
پشت در خونت، دوباره نشسته یک گدا در میزنه سائل، أ أدخُلُ یا امام رضا؟ :))
واقعا نیازمند اون حالمم ؛ واقعا .
هدایت شده از آقایامامرضا.
آقای امام رضا
عزیز دلم خو یه رخ به ما نشون بده
مث اینکه حواست نیس تا خرخره تو بغضیم
راه بده..
وقتش نیس پاشیم بیایم؟
تو خودت که بهتر میدونی حال ما رو کسی جز شما نمیتونه خوب کنه
آخه دورت بگردم
مگه نه اینکه قلق این دل وامونده فقط دست شماس
روی خوش نشون بده سلطان..
دعوتنامه میخوام آقا..
دِ وو ؛
سلام سیدا . خب خیلی خلاصه بگم که میخوایم با چند تا از رفقا برای عید غدیر یه کار کوچیک انجام بدیم و
فردا میریم برای آماده سازی انشاالله 🤝✨.