هدایت شده از فاموتیدین.
ای لعنت به این احساساتم که نمیتونم دو کلمه حرفِ دلمو به دیگران بزنم و جون میکنم تا یچیزی رو به زبون بیارم و بعدش انقدر خودم رو بابتِ کاری که اشتباه نیست سرزنش میکنم که ازش پشیمون میشم و روح و روانم رو اذیت میکنم.
چند روزیه کلا استرس دارم ، انگار دنبال یه چیزیم ، به یه چیزی نیاز دارم که نمیدونم چیه . بلاتکلیفی زشتیه و این واقعا بده .
دو ساعت زیر افتاب تو هوای چهل درجه بودیم ، و داشتیم در راه استقبال شهید می شدیم .
بعد که حجاج اومدن رو باید میدیدید :)))
اینطوری بود که هر کی یه طرف شکلات رو سر مسافر حاجیش می ریخت ، هر کی یه طرف تو بغل مسافرش گریه می کرد ، زنا کل میزدن ، شعر مخصوص برگشت حجاج رو میخوندن ، عالی بود :))
مثلن اسمتون شهری ک هستید علایقتون و هر چی میدونید نیازه بگید
-خب اسمم نرگسه ، در مجازی به جناب چرا اکثرا در ناشناس ها شناخته میشم
اهل بوشهر
علایقم ؟ سخت شد که
شعر ، موسیقی ، ورزش ، طبیعت ، مسافرت . .
بخوام از شخصیتم بگم
آدمی هستم که بروز احساسات براش بشدت سخته ، از یه دوران مشخصی این ویژگی پر رنگ تر شد و خیلی خیلی برام مشکل شده
به گفته ی اطرافیان خنثی ، بی احساس و سرد
توی مجازی متاسفانه یا خوشبختانه زود صمیمی میشم ، برعکسش تو واقعی و حضوری اصلاااا :))
میانگرا هستم ، و تنهایی رو دوسش دارم
دیگه نمیدونم چی بگم .
هر چقدر هم به خودم تلقین کنم که دیدنت و ندیدنت برام فرقی نداره ، باز کل وجودم منتظر دیدنته .