شهر شما رو نمیدونم ولی شهر ما غیر ممکنه شب از کنار خیابون راه بری و از پنج تا موتوری یکیش بهت چیزی نگه حتی شده خود هیئتی هایی که میرن روضه .
هدایت شده از - کو ؛ من -
اینجوریم که تحت هر شرایطی باید حتماباپتو بخوابم واصلا اگه نباشه انگار هرچی جن و انسِ میخوان بهم حمله کنن .
نمیدونم بعد از اون شب که فقط تا صبح گریه میکردم چه اتفاقی افتاد ولی از بعدش دیگه نه حسی ازت تو قلبم مونده و نه وقتی میبینمت ذوق میکنم و کامل کامل تموم شدی .
همکلاسیا و کاراشون برای همیشه یه خاطره ای میمونن ته قلبت که تا وقتی هستی یادشون زندست :))
خیلی خیلی دلم میخواد فردا رو دیوار مدرسمون یادگاری بنویسم که دانش اموزای سال بعد که با دوستاشون در حال قدم زدن توی حیاط مدرسه هستن بخوننش ولی چیزی به نام حق الناس یقمو گرفته نمیذاره این کار رو انجام بدم :)))))