خیره به صفحه ی گوشی و دست بر روی پیشانی ؛ افسوس میخورد که چه فرصت هایی را از دست داده بود .
دِ وو ؛
برنامه ریزی ما برای بیرون :
همینو میبینید ؟
با یه اکیپ دیگه دو سه روز فقط سر زمان و مکان بحث میکنیم .
تو همین دو سه روز یکی دو نفر کنسل میکنن و یکی دو نفرم جدید اضافه میشن .
امروز فهمیدم هیچ آدم جدیدی رو نمیتونم بپذیرم .
و در عین حال امسال توی مدرسه ی جدید هیچکدوم از رفیقام تو کلاسم نیستن .
فکر کنم نیاز بشه که رو پیشونیم بنویسم : نزدیکم نشو .