هدایت شده از - مُهجِه -
11.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میگه: مادر ساداتم وایساد جلو پنجره فولاد
داد زد
مگه تو بابای من نیستی؟
مگه من بچه تو نیستم؟
تو شهر غریب کارم گیر کنه؟!
+یه حکایت دیگه از زبان صابر خراسانی
امروز از لحاظ جسمی سخت ترین روزم بود تو این بیست روز . رسما داشتم فوت میشدم .
بعد هم سرویسیم : نرگس چی زدی امروز اینقد سرحالی ؟🙂🙂🙂🙂🙂
از خستگی سرمو به دیوار کنار صندلیم تکیه میدم .
دیوار خنک بود .
میدونی منو یاد چی انداخت ؟
وقتی که سرمو به دیوار خنک حرمت تکیه دادم و ساعت ها به گنبد طلات خیره شدم و اشک ریختم .
از همون شب ؛ شب اولی که خستگی پنج سالمو آورده بودم .
اینکه این روزا صبح زود مِه هست یعنی از تابستون جهنم لعنتی داریم در میایم و قراره به فصل سرد و بارونیِ پاییز و زمستون برسیم خیلی خوبه و حسش >>>>>.