امروز از لحاظ جسمی سخت ترین روزم بود تو این بیست روز . رسما داشتم فوت میشدم .
بعد هم سرویسیم : نرگس چی زدی امروز اینقد سرحالی ؟🙂🙂🙂🙂🙂
از خستگی سرمو به دیوار کنار صندلیم تکیه میدم .
دیوار خنک بود .
میدونی منو یاد چی انداخت ؟
وقتی که سرمو به دیوار خنک حرمت تکیه دادم و ساعت ها به گنبد طلات خیره شدم و اشک ریختم .
از همون شب ؛ شب اولی که خستگی پنج سالمو آورده بودم .
اینکه این روزا صبح زود مِه هست یعنی از تابستون جهنم لعنتی داریم در میایم و قراره به فصل سرد و بارونیِ پاییز و زمستون برسیم خیلی خوبه و حسش >>>>>.
هدایت شده از - دلدادھ مٺحول -
یکی بود و یکی نبود.
غیر از صدای خمپاره و انفجار و خاکهای ویران شده و کلوخ ، هیچچیز نبود.
طفلکم!
و حالا اگر تنرعشه گرفتی و چشمانِ شرقیِ سیاهت از ترس گرد شده ، فرسخها این طرفتر ، آغوش من برایت باز است.
اگر بخواهی از شبهایی که با اضطراب به صبح کشیده شد گِله کنی ، آغوش من برایت باز است.
اگر برای عروسک و ماشین کوکیِ زیر آوار ماندهات دلتنگ باشی و بیقراری کنی ، آغوش من برایت باز است.
اگر بخواهی در برابر ظلمهایی که به اجدادت شد ، بلندترین دادهای جهان را از نوکِ قلهیِ حنجره زخمیات سر بدهی ، آغوش من برایت باز است.
نه تنها آغوشِ من ، بلکه آغوشِ تمام جهانیان به روی تو باز است تا ثانیهای آرامش را به ضربان قلبت هدیه دهند...
اما بگذار آرام در گوشهایت این نوید را نجوا کنم که در سالهایی نه چندان دور ، دیگر موجودیتی منحوس به نام اسرائیل وجود نخواهد داشت و آن روز ما میتوانیم همدیگر را در خاک امنِ کشورت ، به جبران بیقراری این روزها ، در آغوش بگیریم و اشک بریزیم ای فرزندِ فلسطین!
اره عزیزم .
زندگی همینه . بی رحمانه فقط میگذره .
نمیدونی کسی که فقط چند ماه پیش بهترین هم بودین الان کجاست . با کی داره میگرده .
به خودت میای و میبینی نه مثل قبل فلانی رو دوست داری و برای پیام و آخرین بازدیدش ذوق میکنی ، نه خبری ازش داری ، نه خبری ازت داره ، نه میدونی زندست یا مرده .
الانمون رو نبین ؛ ما هم یه روز طوری برای هم عادی میشیم که هر وقت یاد هم بیفتیم بگیم یادش بخیر ..