هدایت شده از - دلدادھ مٺحول -
یکی بود و یکی نبود.
غیر از صدای خمپاره و انفجار و خاکهای ویران شده و کلوخ ، هیچچیز نبود.
طفلکم!
و حالا اگر تنرعشه گرفتی و چشمانِ شرقیِ سیاهت از ترس گرد شده ، فرسخها این طرفتر ، آغوش من برایت باز است.
اگر بخواهی از شبهایی که با اضطراب به صبح کشیده شد گِله کنی ، آغوش من برایت باز است.
اگر برای عروسک و ماشین کوکیِ زیر آوار ماندهات دلتنگ باشی و بیقراری کنی ، آغوش من برایت باز است.
اگر بخواهی در برابر ظلمهایی که به اجدادت شد ، بلندترین دادهای جهان را از نوکِ قلهیِ حنجره زخمیات سر بدهی ، آغوش من برایت باز است.
نه تنها آغوشِ من ، بلکه آغوشِ تمام جهانیان به روی تو باز است تا ثانیهای آرامش را به ضربان قلبت هدیه دهند...
اما بگذار آرام در گوشهایت این نوید را نجوا کنم که در سالهایی نه چندان دور ، دیگر موجودیتی منحوس به نام اسرائیل وجود نخواهد داشت و آن روز ما میتوانیم همدیگر را در خاک امنِ کشورت ، به جبران بیقراری این روزها ، در آغوش بگیریم و اشک بریزیم ای فرزندِ فلسطین!
اره عزیزم .
زندگی همینه . بی رحمانه فقط میگذره .
نمیدونی کسی که فقط چند ماه پیش بهترین هم بودین الان کجاست . با کی داره میگرده .
به خودت میای و میبینی نه مثل قبل فلانی رو دوست داری و برای پیام و آخرین بازدیدش ذوق میکنی ، نه خبری ازش داری ، نه خبری ازت داره ، نه میدونی زندست یا مرده .
الانمون رو نبین ؛ ما هم یه روز طوری برای هم عادی میشیم که هر وقت یاد هم بیفتیم بگیم یادش بخیر ..
نمیدونم کائنات چیکار بخت منِ بخت سیاه دارن که تا یکی وارد زندگیم میشه طوری زندگیشو میچینن که مجبور به رفتن بشه .
خودمم خندم گرفته .
فهمیدم یکی دیگه هم رفتنی شد ، گفتم ای بابا ای بابا . چه سرت اومده نرگس که هیچکی موندنی نیست برات و همه یدفعه تصمیم میگیرن برن ؟
با این حال نمیدونم باید چیکار کنم .
یه گوشه بشینم چون میدونم کسی بخواد پاشو تو زندگیم بزاره رفتنیه یا باز هم با زخم جدید زخم کهنه ی خودمو فراموش کنم .