کی تو اون روزا فکرشو میکرد که یه روزی قراره برسه که نه من ازت خبر داشته باشم نه تو از من ؟
طوری که دیگه هیچ اهمیتی برای هم نداشته باشیم .
طوری که حتی نمیدونیم زنده ایم یا نه .
همون اکانتی که اولین نفر چکش میکنی ، همون چتی که همه جا پینش کردی ، همون مخاطبی که صدای نوتیفش فرق داره ، همونی که وقتی میبینیش نیشت تا بنا گوش باز میشه ...
همون یه روز به آدمی تبدیل میشه که هیچ اهمیتی برات نداره . هیچ خبری ازش نداری و حس گذشته ی خودت رو نسبت بهش درک نمیکنی .
دِ وو ؛
فکر نمیکردم اینقدر بی معرفت باشی که به این زودی منو یادت بره .
بغل هات و دستات همچین چیزی رو نمیگفتن .