حس میکنم کلا دارم محو میشم . دارم کم کم بدون اینکه بخوام ناپدید و فراموش میشم .
تو زندگی اطرافیانم ؛ تو زندگی خودم . حس عجیبیه .
هدایت شده از فاموتیدین.
خدایا مهر به تنهایی یک فصل بود و حالا آذر و آبان مثل یه فووووت.
دِ وو ؛
خدایا مهر به تنهایی یک فصل بود و حالا آذر و آبان مثل یه فووووت.
بابا دو دقیقه صبر کن ببینیم چیکار کردیم چیکار نکردیم چیشد چی نشد 😐.
شاید هوا بتونه روی حال آدم تاثیر بزاره .
مثلا من تو پاییز وقتی میرم بیرون واقعا یکی یکی قشنگیای زندگی رو میبینم .
از ماشینی که داره رد میشه و توش یه دختر که در حال فوت کردن توی دایره های حباب سازه تا مرد دست فروش گل نرگس و بادکنکای نوری مانند .
از چسبیدن یه قهوه ی گرم زیر نم نم بارون تا بوت و یقه اسکی و شکت چهارخونه مشکی قرمز .
از دلتنگی ها تا زنده شدن خاطرات زیر بارون .
چی میشد واقعا اگه کل سال اینجوری بود
چرا داری اینقدر زود میگذری پاییز عزیز ؟
هدایت شده از سبزِیشمی .
ی چالش دارم براتون .
برین ی کتاب رو رندوم بردارین و صفحه ی
110 رو بیارین و اولین جمله ی کتاب میشه
ی جمله از طرفِ نیمۀ گمشدتون 🙂😂 .
دِ وو ؛
ی چالش دارم براتون . برین ی کتاب رو رندوم بردارین و صفحه ی 110 رو بیارین و اولین جمله ی کتاب میشه ی
بی سر و پا با دلش کنار نیامد .