یعنی چی که با خودش فکر کرده تو نصف روز میتونیم ۹ تا درس فارسی اونم با این دبیره بخونیم
اینا رو اینجا میزارم که دو روز دیگه اومدم پیامای قبلی رو چک کنم این پارگیا خاطره شن برام
امروز دوباره دو تا از دوستان میگفتن نرگس خیلی سرد و خشکی و فلان و بیسار و بی روحی و اینا
گفتم اینش قشنگه
بچه ها :😐
دِ وو ؛
یکی از بچه های کلاس هست که شخصیتش با من سازگار نیست . واقعا نمیتونم باهاش کنار بیام . هیچیش به تایپ
بخدای محمد یه بار فرصتش پیش بیاد بهش میگم
ما سه نفر نشسته بودیم بعد این جناب آویزان اومد با کیک و ابمیوه نشست بین من و یکی دیگه همینجوری
ملچ ملچش که رو مخ بود هیچ
بعد که پا شدیم بریم کلاس اون دو نفر که اکیپمون میشدن دست همو گرفتن
این جناب آویزان گفت اینا بستی همن دست همو گرفتن بیا ما هم دست همو بگیریم ( :))))))))فشار چیه )
دستشو کرد تو جیبم دید دستمو بیرون نمیارم و دستشو نمیگیرم ( مغزم به خودم : خوشمان آمد ) گفت نرگس خیلی بی احساسه