دِ وو ؛
یکی از بچه های کلاس هست که شخصیتش با من سازگار نیست . واقعا نمیتونم باهاش کنار بیام . هیچیش به تایپ
بخدای محمد یه بار فرصتش پیش بیاد بهش میگم
ما سه نفر نشسته بودیم بعد این جناب آویزان اومد با کیک و ابمیوه نشست بین من و یکی دیگه همینجوری
ملچ ملچش که رو مخ بود هیچ
بعد که پا شدیم بریم کلاس اون دو نفر که اکیپمون میشدن دست همو گرفتن
این جناب آویزان گفت اینا بستی همن دست همو گرفتن بیا ما هم دست همو بگیریم ( :))))))))فشار چیه )
دستشو کرد تو جیبم دید دستمو بیرون نمیارم و دستشو نمیگیرم ( مغزم به خودم : خوشمان آمد ) گفت نرگس خیلی بی احساسه
بعد اون باری نشست کل اطلاعات جد و آبادم رو پرسید
گفت چقد منو دوست داری خیلی یا زیاد
گفتم عادی ای دیگه
گفت خیلی یا زیاد یکیشو باید انتخاب کنی
منی که داشتم فکر میکردم کدومش کمتر به نظر میرسه :
هدایت شده از مُنیب ؛
گفت: «مرا یادت هست؟» دویدم و
در راه فکر کردم که من چه یادی دارم،
چرا یادم به وسعت همه تاریخ است؟
و چرا آدم ها در یاد من زندگی میکنند
و من در یاد هیچکس نیستم؟
-عباسمعروفی