مدرسه روز اول که وارد شدم دلم میخواست همونجا بشینم وسط راهرو گریه کنم فقط
مثل این بچه کلاس اولیا که روز اول مهر میخوان برن مدرسه و برای مامانشون گریه میکنن
جو افتضاح بود . فکر کنین دوستام هیچکدوم مدرسم نبودن و اونایی هم که بودن یا خیلی دیر اومدن یا رفتن پیش کلاس جدید خودشون
هر بار که کلاس «دهم ریاضی» رو چک میکردم دو سه تا کیف بیشتر رو صندلیا نبود و صندلیا ته ته کلاس بهم چسبیده بودن
برای همین نتونستم برم داخل کلاس بشینم و تا نیم ساعت فقط تو راهروی شلوغ زل زدم به ملت
یکی از دوستای نزدیکم که اومد مدرسه من حالا هی در گوشش میگفتم وای غریبم وای نمیخوام میخوام برم شاهد و فلان
بعد گفت نرگس بیا
یکی از همکلاسیای پارسال من تو کلاستونه
طرفم که اومد یکم برام آشنا اومد خلاصه سلام کردیم و اینا همونجا هم گفتم خیلی نخوشه غریبم