چو در قلب تو می تازند بعد از من رقیبانم ؛
به یادآور که در صحرای آغوشت مزاری هست :)))))
دِ وو ؛
گریه کن برحال خویش ای موج از دریا ملول لحظه ای دیگر تو در آغـوش ساحل نیستی
گفت : روزی باز میگردم ، فراموشم مکن
گفتمش : در بی وفایی نیز کامل نیستی
خندههای عیش ما جز «خود فراموشی» نبود
این هم از «مستی» که فرمودی ! بگو شادی کجاست ؟
به مردم چون پناه آوردم از تنهاییام دیدم
که از «تنها شدن» جانکاه تر ، «احساس تنهایی»ست