دو شب دیگه میشه ۲۳ اسفند . روزی که بعد پنج سال گنبد طلای حرم رو دیدم . روزی که از فاصله کیلومتری ، برق گنبد که به چشمم خورد دیگه از دنیا چیزی نخواستم .
روزی که باورم نمیشد ، انگار خواب بودم ، یه خواب خوشی که این بار فرق داشت ؛ این بار دیگه بینش بیدار نشدم که بعد حسرتشو بخورم .
هوای دلم جوریه که واقعنی فردا پس فردا میخوام برم مشهد . اینقد که اطرافم حرف از رفتن فلانی به مشهده ، افطاری های حرمه ، رفتن خادمای هیئت به چایخونست که انگار واقعنی یه ۲۳ اسفند دیگه هم راهی مشهدم .
حدود شیش شب دیگه هم میشه ۲۷ . روز شنبه ی نحس . وقتی که هوا گرگ و میش بود و نمیتونستم برای باز آخر به خاطر هجوم اشک ها و بغض ها گنبد رو درست حسابی ببینم و سلام آخر رو بدم .
اون عبارت « که برگردم» بعد از دعا که تو سجده توی خلوتیِ حرم میگفتم رو یادم نمیره . اون بغض خفه کننده ای که تو گلوم بود موقع دل کندن از آینه کاری رو یادم نمیره . اون شعری که تو تاکسی وقتی از پشت حرم معلوم بود رو یادم نمیره . میگفت «دوباره اشک خداحافظی رسیده به دامن ..» . میخوندمش و پشت سرم یه تصویر تار از گنبد طلا رو می دیدم . خدا میدونه چطور جلوی بغضم رو گرفته بودم که تو تاکسی صداش در نیاد .
تا وقتی که تو هوای مشهد نفس می کشیدم ، مدام زمزمه ی «یه کنج از حرم بهم جا بده دلم تنگته خدا شاهده» رو لبم بود .
شاید بگید مگه بار آخر بود که می رفتی حرم که اینجوری بود اوضاعت ؟ باید بگم بله . انگار بار آخر بود . ترس دلم این بود که نکنه باز برم و پنج سال دیگه حرم رو نبینم . نکنه باز نیومدنم طلسم بشه .
خلاصه که تا قبل از مشهد آخری ، نمیدونستم مزه ی عشق واقعی چیه . ولی من واقعا حسش کردم این حسو . بالاخره معنی عشق رو فهمیدم .
نمیدونم چند روز دیگه ، چند ماه دیگه امید داشته باشم به دیدنت ؛ ولی شما که مارو یادت نمیره آقای امام رضا مگه نه ؟:))'