دِ وو ؛
خب از همین اول بگم زیاد بلد نیستم بنویسم،تا حد توان یه نتیجه ای از سال ۱۴۰۱ رو میگم. ۱۴۰۱، اول سال
۱۴۰۲ ؟
یکی از سخت ترین و جون درار ترین سال های زندگیم بود .
اگه بخوام اسمی برای امسال بزارم میشه “دل کندن و رفتن ها” .
پر بود از خداحافظی های سخت ، پر بغض و شکننده .
راستش امسال اصلا خودمو حس نکردم . به خودم نرسیدم ، با خودم غریبه شدم . خودم نبودم .
“پس سعی کردم کمتر وابسته شم” ؟
فقط در حد سعی بود و تا الان موفق نشدم . هنوزم که هنوزه اذیتم میکنه .
“فراموش” ؟
فهمیدم که فراموشی در کار نیست ؛ تنها کاری که از دستم بر میاد اهمیت ندادن به هجوم فکرا و خاطره هاست . هیچ فراموشی ای وجود نداره مگر اینکه چاره آلزایمر باشه .
امسال زمان من رو تغییر داد . به خودم اومدم گفتم وایسا ببینم ؟ چی سرم اومده ؟
از رفتنای زیاد ، دیگه به هیچکی اونجوری که باید دلم خوش نشد .
امسال بدجور منو از گذر زمان ترسوند . این ما نبودیم که باعث جدایی هم شدیم ، این گذر زمان بود که برامون تصمیم می گرفت .
همش بدشو نگم دیگه . اون بینابین چند تا خاطره موندی هم ساخته شد . از آغوش های محکم تا خنده های واقعی .
همه ی اینا به کنار ، از ثانیه اول تا آخرش دلتنگی یقمو ول نکرد . از خواب حرم دیدن تا آخر سالی همه جا حرف از مشهد .
خلاصش بخوام بکنم ، ۱۴۰۲ از همه چی خستم کرد .
۱۴۰۲ تموم شد و نیومدی . امسال دیگه نوشتن «ظهور» تو تقویممون نشه ؟
رفته بودیم بیرون نم نم خیلی کم بود یدفعه قطره ها درشت شد
خدا : یکم اذیتتون نکنم ؟
تو یه چشم بهم زدن یجوری بارون زد که کل یازده نفرمون رفتیم زیر یه پتو و ملت دو سمت آلاچیقا 😂.
اگه عکسا و اینا دستم بیاد میزارم