دِ وو ؛
یه نگاه به گنبدِ طلایی از دور بعد از پنج سال :)))))))
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
:)))
بعد چند دقیقه ، یه زن مسن نشست کنارم گفت سلام دخترم ؛
گوشیشو در آورد زنگ زد به «مهدی۲» نامی گفت زنگ میزنم جواب نمیده و پیامک و اینا شنیدم . گفتم پیامک بدم بهشون؟ گفت اره افرین .
رفتم تو پیامکا ، گفتم چی بنویسم ؟ گفت «بنویس سلام مهدی عزیزم مامان بزرگتم . مهدی جان شنیدم مریض شدی هر چی زنگ زدم جواب ندادی . از امام رضا خواستم شفات بده مهدی جان قربونت برم . دیگه چی بگم ای خدا ؛ انشالله هر چی خوبیه خدا بهت بده خدا پشت و پناهت باشه قربونت بشم»
با یه حالت پریشون و آشفته تند تند میگفت .
بماند که بینش چقدر جلوی خودمو گرفتم گریه نکنم .
بین نوشتنم آقای مهدی زنگ زد ، پیرزنه گفت فرستادی براش ؟ گفتم نه گفت پس قطع کن اول اونو بفرست .
آخرش که نوشتم گوشیو دادم ، میگفت دستت درد نکنه دختر قشنگم انشالله حاجتتاتو بگیری هنوز خونه نرسیده حاجتتو بگیری :')))))