در کل سبدی که عکسشو فرستادم دستمون می گرفتیم کل محوطه رو دور میزدیم اگه جایی استکان و نعلبکی خالی دیدیم میذاشتیم تو سبد
دِ وو ؛
راستی :)))))))))) من یه بار که ساعت هشت رفتم چایخونه به یکی از خادما گفتم سرود نمیخونید گفت نه بار
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
از چی بگم ؟
از زیارت قبول با چشایی که اشک توش جمع شده ؟
یا از بغضم وقتی که استکان و نعلبکی میبینم ؟
یا از بغل کردن لباسی که باهاش چند دقیقه خادمی کردم ؟
یا از حسرت خوردن اینکه دیروز پریروز کجا قدم میذاشتم و امروز کجا راه میرم و قدم میزارم ؟