از اول میخواستم دفترچه قفل دارمو پیدا کنم ولی پیداش نکردم
مثل اینکه سر به نیستش کردم
این شبا هیچکی نیست هیئت کنارم
یکیش که رفته مشهد
دوتاشون قم
یکیشونم خادم قسمت کودکه
خیلی خوبه واقعا و راحتم ولی مشکل اینه که روم نمیشه برم موکب چایی و سیب زمنی و فلافل بخورم، خیلی شلوغه کنار موکبا و این داخلم بری برگردی جات نشستن.
نمیدونم چرا ولی بعضیا یه جور دیگه برای من عزیزن.
از لحاظ دوست داشتن خیلیا رو دوست دارم ولی این عزیز بودنه خیلی خیلی کمه و پیش اومدنش دست خودمم نیست. دلم نمیخواد طرف یه غم بشینه تو دلش. دلم میخواد بشینم کنارشون و ساعت ها نگاشون کنم و به حرفاشون گوش کنم بدون اینکه خودم چیزی بخوام بگم. نمیدونم چجوری توصیف کنم این حس عزیز بودن کسی برام. انگار خونم باهاشون انس گرفته. شده طرف نزدیک ترین آدم بهم باشه ولی عزیز نباشه ولی در عین حال کسی که دو هفته یه بار میبینمش چرا.