هدایت شده از نانازیِکیوت
من عاشقِ روزای شلوغم، روزایی که از شدت مشغله یادت میره پیام هات رو سین زدی و جواب ندادی، روزایی که پاهات شب از خستگی درد میکنه و وقتی میری رو تخت بدون فکر درجا خوابت میبره.
و روزایی که انقدر اتفاق توش افتاده که انگار چند روز بوده.
روزایی که احساس میکنی حداقل یکم مفید بودی.
چقدر غمناک شده هیئت:”))))
موکبا خالی شده. فقط میله ها و پرچما مونده. چایخونه هنوز برقراره. تو محوطه ی موکبا موقع سنج و دمام کلا شاید سی نفر بودیم در صورتی که قبلا صفای موکبا اجازه نمیداد راحت راه بری. تو دهه اول یه وجب پیدا میکردی خودتو جا میکردی که بشینی ولی تا الان حتی قسمت تکیه هم خالیه.
کاش جای اینکه هی بپیچونید و بگید «میخوام برم دستشویی» و «میرم صندلی بیارم» راحت بگید که میخوام برم پیش دوستام. بابا بخدا دیوانه نیستم بگم چرا رفتی پیش بقیه. اینطوری آدم بیشتر ناراحت میشه تا وقتی راستشو بگید
اینکه کمتر از دو ماه دیگه دوباره باید هر روز همکلاسیای نچسبمو تحمل کنم و یکیشون هم که میخواد بیاد تو سرویسم واااااقعا فراتر از وحشتناکه
این اکانتایی که نه پروف و نه ایدی و نه اسم دارین واقعا منو وادار میکنین بیام ازتون بپرسم ببینم چه کسی هستید
با کد و مخفف و اینا من چیزی حالیم نمیشه؛ اگه چیزی باشه باید بیای صاف و مستقیم تو روم بگی.