نشستم تو بیمارستان. اومدیم برای مامان بزرگم. فکر کنم دومین باریه که بعد اربعین اومدم بیرون. داشتم فکر میکردم اگه اینجا عراق بود چی میشد از دست این مردای عراقی. نشستن که هیچ نمیشد حتی راه رفت.
یعنی خدا نکنه فیلمی رو شروع کنم تا تموم نشه دست بردار نیستم و از کار و زندگیم میفتم.
مامان بزرگم اینجوریه که تا غذاش تموم میشه پا میشه میره تو اشپزخونه ظرفا رو میشوره بعد هر دقیقه یه بار میپرسه تموم شدی؟ بعدم میاد بالا سرت منتظر می ایسته تا غذات تموم شه و بره ظرفتو بشوره