سرد است ای پرندهی معصومم
حالا ببند چشم قشنگت را
شاید که خواب مرهم دردی بود
شاید که صبح حال تو بهتر شد.
چند روزی بود فراموشش کرده بودم. سپردم به خدا که دیگه هر چی میخواد بشه. باز یکی زنگ زد و یادآوری شد. گفت حالا چیکار میشه کرد؟ گفتم فقط دعا.
کلا هیچ جوره نمیشه از این ماجرا فرار کرد.
هدایت شده از ناتانائیل.
میگه : من هرروز و هر لحظه یادتم ولی مطمئنم اگه بودی حتی فکرمم اتفاقی سمتت نمیرفت.
کلا خیلی قضیه غمگینیه مثل اونجا که مهیار میگه
/ آدما چقدر عزیز میشن وقتی که قاب عکس میشن. /