پارسال بود که از طرف انجمن یه برنامه تدارک دیدیم که برای هر نفر از طرف یه شهید گلزار دعوت نامه میفرستادیم. و من الان نشستم پیش همون شهیدی که به قرعه من خورد. چند وقتیه بعد از کلاسی که توی موسسه ی گلزار شهدا دارم میام اینجا. این روزایی که واقعا خسته شدم از زندگی میام اینجا. قبل از اینکه حرکت کنم بطری آبو هم ورمیدارم. خیلی حس شیرینیه حقیقتا. اگه تنها کسی نباشم جز معدود نفراتی هستم که رفیق شهیدی که از طرف اون براش دعوت نامه نوشته بودن رو یادم نرفته و همچنان وقتی راهم به این ورا میخوره سر میزنم.
این روزا دیگه شده تنها جایی که میتونم درد و دل کنم. فهمیدم حالا که حرم نیست تو شهرمون یه جایی هست که باز یکی باشه که میدونم درد و دلامو میشنوه.
هدایت شده از - هندزفریِگرهخورده! -
در حالی که زور میزنی فراموشش کنی، خوابشو میبینی:]