هدایت شده از خـانـِه مـن
اهل جنوب بود، اهل دریا . .
دلش که میگرفت، برامون از دیارش میگفت
میگفت جنوبیا وقتی کشتیاشون غرق میشه ، وقتی عزیزاشونو آب میبره با خودش، وایمیستن چشم تو چشم دریا و براش سنج میزنن، براش دمام میزنن، که دلش به رحم بیاد ، که بسوزه دلش، که پس بده جنازهی عزیز غرق شدهشونو، که پس بیاره تنِ عزیزِ از دست رفتهشونو . .
میگفت گفتن نداره ولی این روزا هرجای شهرو که نگاه میکنم ، انگار صدای سنج و دمام میاد، انگار
بویِ حلوا پیچیده، انگار همه جا صدای مویه و
شیونِ زنای سیاه پوشه . .
میگفت از ما که گذشت، ولی کاش یکی بیاد وایسه بالا سرِ زندگیمون، براش سنج و دمام بزنه، بلکه لااقل ، جنازهی امید و آرزوهای از دست رفتهمونو پس بده : )!📕'♥️'
هدایت شده از ،،سِ|👑
فقط اونجا که محمود دولت آبادی میگه:
مغزم، مغزم درد می کند از حرف زدن، چقدر
حرف زده ام، چقدر در ذهنم حرف زده ام . .
🌬|ᴛʜʀᴇᴇᴘᴏɪɴᴛᴛ