پاییز تمام شد، برگها در آغوش باد
رفتند و تنها خاطراتشان بر جا ماند
سایههای بلند، یادگاری از روزهای گذشته
که در سکوت زمستان، سرد و خاموش میماند
رنگهای زرد و قرمز، در دلِ خاک مدفون
چند صباحی بود که درختان در خود میرقصیدند
حال، در سکوت شب، برگهای خشک به آرامی
روی زمین میافتند، داستانی به پایان میرسد
باد، صدای پای برگها را با خود میبرد
و در دلِ شب، سکوتی پر از راز و سوال به جا میگذارد
پاییز، همچون نقاشی، از رنگها و فرمها
حس و حالی از گذر زمان به دل میآورد
اما پاییز به پایان نمیرسد،
بلکه در دلِ زمستان، جوانهای از آن سر بر میآورد
فصلهای دیگر میآیند، اما خاطرهاش همیشه باقی میماند
چرا که پاییز، گاهترین لحظهها را در دل میسازد.
که هر چی بیشتر میشناسیش بیشتر بدت میاد ازش
بعد میگی کاش نمیشناختمش و نمیفهمیدم چجور آدمیه