وقتایی که برای خداحافظی از صحن انقلاب میرم بیرون قدم هام زورکیه و انگار یکی داره هولم میده. و وای از اون وقتی که تصمیم میگیری این نگاهت آخرین نگاه به گنبد باشه.
دلم میخواست یه سبد بردارم و برم لیوانا رو جمع کنم ولی حیف که به زور وقت شد یه لیوان چای بخورم و تا باب الجواد فقط بدوعم.