از شیرین ترین لحظه هام هم وقتی بود که وقتی رو به روی پنجره فولاد وایساده بودم و به گنبد خیره بودم آقاعه یدفعه اومد گفت خانم میتونید یه عکس از ما بگیرید؟ شدم ثبت کننده ی یه خاطره ی خانوادگی. از نوه تا مادر بزرگ. بعدم که گوشیو دادم ری اکشنا رو که دیدم فهمیدم خوششون اومده.
همیشه عاشق این بودم یکی بگه بیا از ما عکس بگیر.
و لقد رأیتک فی منامی لیلة
فنیست ما قد کان من احزان
و حسبت نومی فی حضورک یقظة
لو کنت أعلم أن الحلم یجمعنا
لأغمضت طول الدهر أجفانی
دیشب تو را در خواب دیدم
یادم رفت چه غصه هایی داشتم
فکر کردم خوابم در حضور تو بیداری است
اگر می دانستم رویا ما را به هم نزدیک می کند
تا آخر عمر پلک هایم را می بستم
بس که من سرگرم رؤیای تو بودم، بارها
دیدهام خواب تو را با دیدهی بیدار خویش:))))))))))))))))