دِ وو ؛
گرفتمممم🥲
چون قطره ای باران که بر ساحل بیفتد
یک آسمان افسوس و یک دریا سؤالم
از ناامیدی نیز مأیوسم، به هر حال
هستند با من آرزوهای محالم
بگذار تنها «حس کنم» آزادم ای عشق
قفل قفس را باز کن بستهست بالم
آقا دوستم رفته بود مشهد برای سوغاتی از این مفاتیح های رنگی گرفت صفحه اولشو عطر گوهر شاد زد