رستوران حرم کنار این چایخونه بود
قرار ما هم برای رفتن کنار این چایخونه بود
گفتم اوکی میرم رستوران زیارت میکنم یکم زودتر میام چایی هم بتونم بخورم
اومدم دیدم تا بستن
نگو خادماش ایرانی بودن و سرود چایخونه هم میخوندن:)))))))))))))))))))))))))))
سامرا و کاظمین هم طبق تجربه های قبلی گفتن گوشی هاتون رو نیارین اجازه نمیدن
ولی رفتیم دیدیم همه گوشی دستشونه
وای آقا نشسته بودیم کنار ضریح دعا میخوندیم
یدفعه پشک یه کبوتری که آخرم ندیدیمش به قول آشپز کاروان فضوله ریخت روی چادر دختر عمم😂😂
بعد رفتیم نماز بخونیم تو صحن
دوباره قبل نماز صبح یه فضوله ریخت رو چادر من غل خورد رو چادر اون😂😂😂
یکی از زنا میگفت دعاتون مستجاب شده😂😂😂
آقا ما گیج خواب بودیم اطرافیان هم خواب اکثرا
نمیدونم چیشد یدفعه بیدار شدم
دیدم اتوبوس روی پل داره خیلی آروم میره
یه صدایی هم میاد از تو اتوبوس
پایینو نگاه کردم دیدم یه تیکه از بدنه اتوبوس جدا شده
تا این لاستیک تایری که دقییییییقا زیر من بود ترکیده
در حدی که بدنه اتوبوس جدا شده
و داره آروم آروم میره که کنار بگیره و یکاریش کنن
این تایرم اون زیر غل غل صدا میداد
خیلی جالب بود
شیخ کاروان اول صبی همینجوری گفت بیاید صدقه بدید
احتمالا اگه به دلش نیفتاده بود صدقه بگیره الان من از آسمونا باهاتون بای بای می کردم