وای آقا نشسته بودیم کنار ضریح دعا میخوندیم
یدفعه پشک یه کبوتری که آخرم ندیدیمش به قول آشپز کاروان فضوله ریخت روی چادر دختر عمم😂😂
بعد رفتیم نماز بخونیم تو صحن
دوباره قبل نماز صبح یه فضوله ریخت رو چادر من غل خورد رو چادر اون😂😂😂
یکی از زنا میگفت دعاتون مستجاب شده😂😂😂
آقا ما گیج خواب بودیم اطرافیان هم خواب اکثرا
نمیدونم چیشد یدفعه بیدار شدم
دیدم اتوبوس روی پل داره خیلی آروم میره
یه صدایی هم میاد از تو اتوبوس
پایینو نگاه کردم دیدم یه تیکه از بدنه اتوبوس جدا شده
تا این لاستیک تایری که دقییییییقا زیر من بود ترکیده
در حدی که بدنه اتوبوس جدا شده
و داره آروم آروم میره که کنار بگیره و یکاریش کنن
این تایرم اون زیر غل غل صدا میداد
خیلی جالب بود
شیخ کاروان اول صبی همینجوری گفت بیاید صدقه بدید
احتمالا اگه به دلش نیفتاده بود صدقه بگیره الان من از آسمونا باهاتون بای بای می کردم
دِ وو ؛
آقا ما گیج خواب بودیم اطرافیان هم خواب اکثرا نمیدونم چیشد یدفعه بیدار شدم دیدم اتوبوس روی پل داره
عکس درست تایر رو بعدا میفرستم از عمق فاجعه با خبر شید