خیلی جالب بود
شیخ کاروان اول صبی همینجوری گفت بیاید صدقه بدید
احتمالا اگه به دلش نیفتاده بود صدقه بگیره الان من از آسمونا باهاتون بای بای می کردم
دِ وو ؛
آقا ما گیج خواب بودیم اطرافیان هم خواب اکثرا نمیدونم چیشد یدفعه بیدار شدم دیدم اتوبوس روی پل داره
عکس درست تایر رو بعدا میفرستم از عمق فاجعه با خبر شید
خلاصه رسیدیم کربلا