در حدی که کل راه های تو عراق چون جا نبود رو پله های اتوبوس نشسته بود و اگه هم احیاناً میخواست بخوابه رو کف اتوبوس میخوابید
به صورت خیلی اتفاقی دایی و زندایی و مامان یکی از دوستام رو شناختم
گفت بیا عکس بگیر ازم
گوشیشو باز کرد دیدم چقدر دختر کنارش شبیه دوستمه
گفتم واااااای شما مامان فلانی اید؟
گفت اره و تو فلانی هستی و این حرفا
بچه ها وقتی آدم از ایران خارج میشه و وارد عراق میشه
دقیقا همونجایی که پرچم و سربازا عوض میشن
یه حس غربت زشتی آدمو میگیره
با اینکه شاید چند متر با خاک ایران فاصله داشته باشی
و وقتی بر میگردی و میبینی یه چند متر اون ور تر پرچم ایرانه و داری از عراق خارج میشی
اینقدر اینقدر اینقدر حس شیرینی داره که انگار رسیدی به خونت
به اتاقت
رفتیم دستشویی
مامان بزرگم زیر لب زمزمه کرد وطن وطن وطن
یدفعه یه خانمی گفت واقعا وطن
گفت مهم نیست اربعین باشه یا یه جای دیگه
هر جا باشی دلت برای خاک ایران تنگ میشه
بعد ما گفتیم اصلا وقتی سربازای عراقی تبدیل به سربازای ایرانی میشن آدم قشنگ میتونه امنیت رو حس کنه (چون سربازای عراقی و کلا مردای عراقی با چشماشون آدمو میخورن بس که چیزن)
بعد زنه گفت اره من اصلا سرباز ایرانی رو دیدم و گذرنامه مو بهش دادم گفتم قربونت برم من
اگه آشنا بود ماچشم میکردم😂
کلا آدم ایرانی رو تو عراق میبینه
انگار خانوادشو دیده
این حرف من نیست
حرف یکی از ایرانیا تو صف نماز بود
اونجا کلام فارسی به جان می نشیند
و هر ایرانی ای رو که میبینی دلت میخواد ماچش کنی
چه برسه به مرز
وقتی سربازای چیز عراقی که سر تا پاتو دید میزنن تبدیل بشن به سربازای ایرانی