آقا ما امشب رفتیم کافه
بماند که چقد خونوک بازی در آوردیم و فهمیدیم باید بیشتر کافه بیایم برای کسب تجربه های بیشتر
مثلا کروسان رو بلد نبودم با چاقو و چنگال تیکه کنم
بعد ما رفتیم بیرون قسمت کافه (چون یه مجموعه ی کوچیکی بود) یدفعه دوستم به یکی دیگمون گفت فلانی ما با طرف سلام نکردیم شاید تو رو شناخته باشه زشته (رئیس اونجا، مذهبیه تقریبا) رفتیم داخل، گفت سلام، آقاعه گفت سلام بفرمایید در خدمتم. گفت فکر کنم نشناختین. مرده گفت نشناختم شرمنده بزرگوارید.
یعنی یجوری ضایع شدن که خدا فقط میدونه
دِ وو ؛
بعد ما رفتیم بیرون قسمت کافه (چون یه مجموعه ی کوچیکی بود) یدفعه دوستم به یکی دیگمون گفت فلانی ما با
اینا داشتن حرص میخوردن اون وسط منم فقطططط می خندیدم