بعد ما رفتیم بیرون قسمت کافه (چون یه مجموعه ی کوچیکی بود) یدفعه دوستم به یکی دیگمون گفت فلانی ما با طرف سلام نکردیم شاید تو رو شناخته باشه زشته (رئیس اونجا، مذهبیه تقریبا) رفتیم داخل، گفت سلام، آقاعه گفت سلام بفرمایید در خدمتم. گفت فکر کنم نشناختین. مرده گفت نشناختم شرمنده بزرگوارید.
یعنی یجوری ضایع شدن که خدا فقط میدونه
دِ وو ؛
بعد ما رفتیم بیرون قسمت کافه (چون یه مجموعه ی کوچیکی بود) یدفعه دوستم به یکی دیگمون گفت فلانی ما با
اینا داشتن حرص میخوردن اون وسط منم فقطططط می خندیدم
گفت خانم فلان یادت میاد گفتم بچمو میخوام ببرم کلاس زبان
ریاضیشونم ضعیفه حالا من بین این دوتا موندم بنظرت چیکار کنم
جایی میشناسی که کلاس ریاضی داشته باشه و درجه یک باشه
بعد هی بینش میگفت خانم فلانی