یه روز که مغزم پر فکر بود اومدم رو برگه ی آخر دفتر ریاضیم هر چی رد میشد رو نوشتم ؛ امروز دو تا از بچه ها دفترو برداشتن و شروع کردن خوندن :)))
آخه برادر من فضولی اوکی نمیگی شاید یکی خوشش نیاد ؟
نه مثل معاون پرورشیِ ما که اول صب و اول هفته بعد از این همه کار برای مدرسه گند بزنه تو اعصابت.
هدایت شده از - هندزفریِگرهخورده! -
هرچی سعی میکنم باز نمیتونم رمانای خارجی رو بفهمم.
از کافه های خیابونمون که رد میشم علاوه بر اینکه بخاطر این وضعِ مضحکِ حجاب تأسف میخورم،دلمم میسوزه که تا چه حد آدم میتونه کمبودِ توجه داشته باشه و خودشو اینطوری به پسر جماعت نشون بده؛
و تا چه حد یه دختری با سنِ ۱۵،۱۶ اینقد میتونه بی صاحاب باشه که با پسر ۲۰ و خورده ای ساله سر یه میز بشینه؟!