@audio_ketabPart03_خون دلی که لعل شد.mp3
زمان:
حجم:
9.2M
کتاب صوتی
#خون_دلی_که_لعل_شد( 3)
"خاطرات حضرت آیت الله خامنه ای از زندان ها و تبعید دوران مبارزات انقلاب"
💚 بسیار شنیدی وجذاب
#کانال_سنگر_عفاف_و_تربیت
#قرارگاه_بسوے_ظهور
╔═❀•✦•❀══════╗
🌴 @dadhbcx 🌴
╚══════❀•✦•❀═╝
⭕️ غیرت ❌ خودخواهی⭕️
🤔بعضیا میگن غیرت نشانه خودخواهی آدمه و به خاطر همین باید کنار گذاشته بشه
♨️این پیشنهاد میدونید شبیه چیه ⁉️
🔹شبیه اینه که غریزه ی علاقه مادر به فرزند و یا به طور کلی عاطفه انسانی رو بذاریم کنار
چرا⁉️ فقط چون یه میل نفسانیه ❗️
در حالی که اینطور نیست، اینا یه میل نفسانی اونم در درجه های پایین حیوانی نیستن☝️
🚀بلکه در واقع یه احساس عالی بشرین که اگر بجا و در حدی که خدا ازمون خواسته بکار گرفته بشه اتفاقاً باعث رشد میشن نه سقوط
❣باعث تحکیم اساس زندگی و محبت بین اعضای خانواده میشه نه دوری و عصبانیت اونها ازهم
📚منبع: مجموعه آثار شهید مطهری، ج۱۹، ص: ۴۱۵
#کانال_سنگر_عفاف_و_تربیت
#قرارگاه_بسوے_ظهور
╔═❀•✦•❀══════╗
🌴 @dadhbcx 🌴
╚══════❀•✦•❀═╝
پنج دلیل خودکم بینی
👆🏼 خودکم بینی نوعی حالت ذهنیه که شما حس میکنید کمتر و پایینتر از دیگران هستید.
#کانال_سنگر_عفاف_و_تربیت
#قرارگاه_بسوے_ظهور
╔═❀•✦•❀══════╗
🌴 @dadhbcx 🌴
╚══════❀•✦•❀═╝
#خانواده_آسمانی ۳۹
#کانال_سنگر_عفاف_و_تربیت
#قرارگاه_بسوے_ظهور
╔═❀•✦•❀══════╗
🌴 @dadhbcx 🌴
╚══════❀•✦•❀═╝
@Ostad_Shojae4_6012436211279334174.mp3
زمان:
حجم:
9.1M
#خانواده_آسمانی ۳۹
❣میگویند: " عشق، رکن آسمانی خلقت و رازی پنهان شده در صفحە آفرینش است. "
💡عشق مابین چه کسانی؟
- اگر خداوند ادعای عشق دارد پس چرا آنرا ابراز نکرده است؟
- اگر منظور عشق انسان به خداوند است، وقتی الگویی برای عشق ورزی معرفی نشده، چگونه باید عشق ورزیدن را یاد بگیرد؟
#استاد_شجاعی 🎤
#کانال_سنگر_عفاف_و_تربیت
#قرارگاه_بسوے_ظهور
╔═❀•✦•❀══════╗
🌴 @dadhbcx 🌴
╚══════❀•✦•❀═╝
👨👩👧👧کانال سبک زندگی 🪴
نگاه خدا💗 #قسمت_سیوهشت - اذیت نکن محسن -ععع محسن استاد ارمنی داره میره بریم سوالمونو بپرسیم. ساح
❤️نگاه خدا❤️
#قسمت_سیونه
ساعت نه به خانه رسیدم.
رفتم آشپز خونه.
- مریم جون قابلتونو ندارن ،شرمنده سلیقه ام زیاد خوب نیست
- وایی سارا جان دستت درد نکنه.
بغلم کرد.
-خیلی ممنونم.
موقع غذا خوردن بود که دفعه بابا گفت: -امروز یکی اومد دفتر؟
مریم گفت: خوب ! کی بود؟
-آقای کاظمی.
غذا به گلویم پرید. سرفهام گرفته بود.
- چی شدی تو ،سارا جان چرا اینقدر تند میخوری؟
- خوبم ،خوبم
-میشناسی سارا،آقای کاظمی رو؟
- نه زیاد هم دانشگاهی هستیم ولی هم کلاس نیستیم ،چیزی گفته؟
- اومده بود خواستگاری.
- جدی؟ خوب شما چی گفتین؟
- من گفتم که باید با تو صحبت کنم.
-خوب تو چی میگی؟
- هوووممم نمیدونم من زیاد نمیشناسمش
-خوب میگم فردا شب با خانواده ش بیاد با هم صحبت کنین.
- هر چی شما بگین
مریم لبخند زدو گفت: انشاءالله هر چی خیره همون بشه.
غذا را خوردم و رفتم به اتاقم.
خیلی خوشحال بودم. به ساناز زنگ زدم و کل ماجرا را تعریف کردم.
تصمیم گرفتم کلاس را نروم و به کارهای خانه برسم. تا بیدار شوم، ظهر شد. مریم تمام کارهای خانه را انجام داده بود.
میوه هارو شستم و خشک کردم مرتب چیدم.
شرینی را هم داخل ظرف چیدم بردم گذاشتم روی میز.
-سارا جان برو آماده شو مهمونا الاناست که برسن .
#ادامه_دارد.
@dadhbcx